چرا برخی افزاد به خود آسیب می رسانند؟با این افراد چگونه برخورد کنیم؟

خودآزاری یا مازوخیسم

حتما تا کنون با مواردی روبرو شده اید که فرد به وضوح به گونه ای عمل می کند که به ضررش است.یا کودکی که رفتاری را آنقدر تکرار می کند تا والدش عصبانی شود و او را کتک بزند.در واقع در بسیاری از این موارد وقتی با فرد صحبت می کنید می گوید خودم هم می دانم نتیجه رفتارم چیست ولی نمی تونم جلوی خودم را بگیرم.به عبارتی به نظر می رسد نیرویی در وجود این افراد انها را مجبور می کند تا بر علیه خود عمل کنند.این را در اشکال مختلف می توانیم مشاهده کنیم که شاید شدیدترین آنها افرادی هستند که اقدام به بریدن دست خود با تیغ(خودزنی)می کنند و در اشکال خفیفتر باید به اعتیاد به مواد و سیگار اشاره کرد.برخی از این افراد در زندگی به دنبال کسانی هستند که دیگران را آزار می دهند یا به زبان علمی سادیسم دارند.شاید برای ما عجیب باشد که زنی هر روز از دست همسرش کتک می خورد ضمن آنکه همسرش کار هم نمی کند و خود زن نان اور خانه است ولی همواره ذکر می کند که عاشق همسرش است و نمی تواند از او جدا شود.در همه این موارد ما با موضوع خودآزاری مواجهیم.

بر طبق دیدگاههای روانکاوی انسانها همواره در حال تکرار دوران کودکی خود هستند و به طریقی روابطی که در دوران کودکی تجربه کرده اند را بازسازی می کنند.در واقع افراد خودآزار را باید کسانی دانست که در دوران کودکی به گونه ای مورد بدرفتاری قرار گرفته اند.دختری را در نظر بگیرید که دوران کودکی خود را در خانه ای گذرانده که پدرش معتاد بوده و همواره مشکل مادی داشته اند.برای تکرار این سناریو چه شوهری بهتر از یک مرد معتاد.جالب است که این افراد می گویند از کودکی من شانس نداشتم غافل از آنکه خودشان نقش موثری در انتخاب این همسر داشته اند.به عبارتی محیط آشنای اعتیاد و فقر برای او مطبوعتر از محیطهای جدید است البته پرواضح است که این انتخاب به گونه ای کاملا ناخوداگاه انجام می شود و فقط بعد از روان درمانی است که می تواند متوجه رفتار خود شود.

یکی دیگر از دلایل این رفتار را آن می دانند که برای کودک دردکشیدن مطلوبتر از بی توجهی است یعنی کودکی که احساس بی توجهی می کند ممکن است خود را در معرض کتک هم قرار دهد تا مورد توجه قرار گیرد.از طرفی وقتی کودک (یا بزرگسالی که هنوز از نظر روانشناختی کودک است) رفتارهای خودتخریبگرانه انجام می دهد والدین و اطرافیان خود را متقاعد می کند که باید مراقب او باشند وگرنه او به خود آسیب خواهد زد.به این طریق هم توجه دیگران را به خود جلب می کند و هم مانع از بروز اضطراب جدایی در خود می شود.همچنین باید به این موضوع نیز توجه داشت که فرد با طراحی موارد فوق به گونه ای ناخوداگاه خود را در موقعیت یک فرد مظلوم نیز می نشاند.در این شرایط هرگونه اشتباه نیز به افراد دیگر فرافکنی شده و او کمتر به اشتباهات خودش فکر می کند.ظاهرا فکر کردن در مورد اشتباهات خودش خیلی دردناک است. همچنین با قرار دادن خود در این وضعیت به دیگران این پیغام را می دهند که من خیلی شرایط بدی دارم .لطفا نه تنها به من ظلم نکنید بلکه هوای من رو هم داشته باشید!

یکی از دلایلی که می تواند زمینه مازوخیسم را در کودک تقویت کند زمانی است که به دلایلی کودک مجبور می شود  در کودکی شرایط سختی را تحمل کند مثلا مادری بیمار دارد و سالها از او مراقبت کرده است.معمولا اطرافیان این رفتار کودک را مورد تشویق قرار می دهند و او به این باور می رسد که برای دوست داشته شدن توسط دیگران باید خود را فدا کرد.این فرد ممکن است در بزرگسالی هم موقعیتهایی را برای خود خلق کند که بتواند همان نقش فداکار قبلی را اجرا نماید مثلا با فردی معلول ازدواج می کند و خود را از بسیاری از لذتها محروم نگه می دارد.متاسفانه این رفتارها در بسیاری از سیستمهای مذهبی و اخلاقی ارج نهاده شده است.از آن جهت متاسفانه می گویم که همه انسانها حاضر به این نوع فداکاری نیستند بلکه فقط کسانی این کارها را انجام می دهند که زمینه شخصیتی مناسبی دارند. به عبارتی شاید این انتخاب اصلی آنها نباشد و نوعی اجبار ناخواسته در کنار تشویق دیگران  آنها را به این سمت سوق می دهد.

البته باید به این نکته توجه داشت که در بسیاری از شرایط تا حدی مازوخیسم طبیعی است.معمولا مادران به خصوص در سالهای کودکی فرزندانشان از بسیاری لذات خود چشم می پوشند تا به هدف والاتری دست یابند ولی اگر همین مادر زمانی که کودکش دیگر نیاز به او ندارد بخواهد خود را فدای فرزندش کند باید به دیده شک به قضیه نگریست.یا پرستاری که ساعتها بیش از زمان موظفی خود در بیمارستان می ماند با توجیه اینکه بیماران به من نیاز دارند حال آنکه وظایف او را بقیه پرستاران نیز می توانند انجام دهند.

 همچنین موارد زیادی داریم که فرد حاضر است برای دستیابی به اهداف والای اجتماعی خود را فدای دیگران کند. به عنوان مثال می توان به مهاتما گاندی و مادر ترزا اشاره نمود.در این موارد یا مورد مادر در سالهای اول زندگی کودک نباید قضیه را مرضی نگاه کرد.

متاسفانه خودآزاری ریشه ای عمیق در شخصیت فرد دارد و قرار نیست با نصیحت تغییر کند.در واقع این افراد  خودشان  ممکن است متوجه رفتار خود نباشند.لذا در صورتی که حاضر به درمان شوند بسیار خوب است. در غیر این صورت شما به عنوان اطرافیان این فرد  باید تغییراتی در رفتار خود بدهید تا مانع از تداوم این رفتار حداقل در رابطه با خودتان شوید.به عبارتی باید بازیهای این افراد را بشناسید و از این بازیها فرار کنید:

  • این افراد به گونه ای ماهرانه اطرافیان خود را متقاعد می کنند که" من ناتوانم،از من مراقبت کنید".شما نباید وارد این بازی شوید بلکه باید به او به چشم فردی توانمند نگاه کنید.
  • این افراد دیگران را وادار می کنند که همانند خودشان نیازهای دیگران را در اولویت قرار دهند.به عبارتی بدون انکه بخواهید شما هم مازوخیست می شوید.در اینجا نیز باید توجه داشته باشید که نیازهای خودتان را فراموش نکنید.اگر به نیازهای خود پشت کنید در واقع به آنها پیام داده اید که کارشان درست است.
  • این افراد هراس از جدایی دارند. بنابراین زمانی که می خواهید از آنها جداشوید شما را سرزنش کرده و در شما احساس گناه ایجاد می کنند.در اینجا نیز باید توجه داشته باشید که ماندن در کنار آنها به نفعشان نیست و احساس ناتوانی آنها در تحمل دوری را تقویت می کند.
  • این افراد گاهی نیاز به کسانی دارند که آنها را اذیت کنند.مواظب باشید شما را تبدیل به اذیت گر نکنند.این فرایند بسیار ظریف رخ می دهد.مثلا آنقدر در رابطه با شما اذیت می کنند تا آنها را طرد کنید و بعد نقش مظلوم را ایفا نمایند.
  • باید با فرد به گونه ای رفتار کنید که مسئولیت  رفتارش به عهده خودش است.یعنی اگر تهدید به خودزنی یا خودکشی کند به جای آنکه بیشتر مراقبش باشید باید او را متوجه کنید که خودکشی چه مشکلاتی می تواند برایش ایجاد کند و بهتر است قبل از خودکشی برای آن مشکلات برنامه ای داشته باشد مثلا اینکه باید به فکر یکی باشی که بعد از مرگت از بچه هایت نگهداری کند!البته این صحبت در مورد بیماران افسرده که از خودکشی صحبت می کنند نیست. در  افراد افسرده با صحبت فوق بیمار را حتما به سمت خودکشی سوق خواهید داد!

 

   تاریخ ثبت: 1394/09/12     |     تعداد بازدید: 1980 | |
دیدگاه کاربران
همکاران سایت
  • روانپزشک-رواندرمانگر:دکتر محسن حافظی تحصیلات خود را در پزشکی عمومی در سال 1375 و در رشته تخصص اعصاب و روان در سال 1382 در دانشگاه علوم پزشکی...